در فرهنگ شرق آسیا اعتقاد بر این است که ارواح روباه های اجنه ها (شیاطین) مردی را که آرزوی «هولی جینگ» یا «روباه نه دُم» کند نفرین می کنند و او باید بمیرد.
«لیزا، روباه نه دم» (Liza,Fox-Fairy) روایت دختری است که از دوازده سال پیش در بوداپست از بیوه سفیر ژاپن مراقبت می کند. او تنها یک دوست دارد: «تامی تانی»، او روح یک خواننده ژاپنی است که فقط لیزا می تواند آن را ببیند.
این فیلم، یک کمدی سیاه و در عین حال رمانتیک است که کاروی اوئی مِسارُش مجارستانی آن را کارگردانی کرده است. او می گوید: «برای من خیلی مهم بود که اولین فیلمم درباره شخصیت یک زن باشد. برای اینکه از نظر فکری آدم خاصی هستم. بنظرم مونی بالشائی یک بازیگر با استعداد فوق العاده است و من می خواستم این را ثابت کنم.»
جشن تولد سی سالگی لیزا مصادف می شود با تلاش او در پیدا کردن شریک زندگی اش، اما بطرزی کاملا عجیب و تصادفی همه دلداده های او در نخستین ملاقات جانشان را از دست می دهند. اما چرا؟ نقش لیزا در این میان چیست؟ او فکر می کند ارواح روباههای خبیث به سراغش آمده اند.
فکر تولید این فیلم هشت سال پیش به ذهن مایورایشتوان خطور کرد.